استاد جلال مهدیانی

استاد جلال مهدیانی شاعر ادیب و خطاط – دبیر انجمن ادبی دانشوران

سیدجلال مهدیانی متخلص به (جلال)


متولد 1307 تویسرکان صاحب دیوان نقش نفیس ، موسس انجمن ادبی دانش و هنر ، عضو انجمن های ادبی صائب تبریزی مستوره کردستانی ، شعر و ادب ارشاد اسلامی شمیران، پرتو مولانا و دبیر انجمن ادبی دانشوران آثار منظوم وی منثور وی در کتب و دیوانها و پاره ای از مطبوعات بخصوص در مجله وزین حافظ به چاپ رسیده و دو مجلد دیوان که هر یک شامل 30 غزل با حافظ و 30 غزل با سعدی در دست چاپ دارد.
جلال در کسوت دریانوردان به پنج قاره جهان سفر کرده و در کشورهای پاکستان ، ایتالیا ، انگلستان ، و آمریکا در رشته علوم دریایی تحصیل نموده و به زبان انگلیسی آشنایی دارد.


نقش نفیس

دیوانهء نگاه
من به چشمت نظری کردم و دیوانه شدم
مست و مدهوش از آن دیدهء مستانه شدم
تا بدان پایه گره خورده وجودت با من
که ز یک لحظه جدایی تو حنانه شدم
نازنین گشته زیارتگه من خانهء تو
زینجهت زائر کوی تو و آن خانه شدم
تا ز خمخانه چشمت قدحی برگیرم
سوی تو آمده ام تارک میخانه شدم
بسکه نام تو به هر جا به زبان آوردم
شهره شهر چو یک عاشق دیوانه شدم
افتخاری است که چون خانه به دوشان همه جا
در بدر در پی تو دلبر جانانه شدم
بت پرستی نبود کار نکوئی اما
خانه ات بتکده و حاجب آن خانه شدم
راهی دشت جنون گشته بسان مجنون
بی تو من سیر ز هر خانه و کاشانه شدم
جرعه نوش قدح تو گردید((جلال))
مست و مدهوش از آن جرعه و پیمانه شدم


مرمر خام


پای تا سر همه چون مرمر خامی ،آری
دل هوس کرده دهد بر تو پیامی ،آری
شهد و شکر ز لبت ریزدوزان بی خبری
امتحان کن تو به اظهار کلامی ،آری
یار زیبا مرا باد صبا از سر همر
برسان از من شیدا تو سلامی ،آری
منزلم شد سر کویش بخدا هر شب و روز
تا به پایش بدهم جام گرانی ،آری
آه و افسوس که آن دلبر افسونکارم
هرگز از من نکند یاد به نامی آری
نبرم نام تورا لیک نشانت گویم
پای تا سر همه چون مرمر خامی ،آری
آرزو داشت به سر در همه احوال ((جلال))
کاش بودی توورا دلبر رامی ،آری


عطر گیسو


صبا گرت گذرت افتاد از سر کویش
چو ارمغان به من آور تو عطر گیسویش
رسان سلام من خسته را به او و بگو
که هرگزم نرود یاد خلق نیکویش
گذشته چند صاحی ز دوری آن یار
نموده ترک مرا و منم دعا گویش
همیشه در نظرم هست حاضر و ناظر
چه فتنه ای است به پا کرده چشم جادویش
بنا شدم به جهان هیچ آرزو بر دل
بغیر آن که ببینم دوباره من رویش
نماز خویش بجا آوردم در آن محراب
که برگرفته نشانی ز طاق ابرویش
چه باک گر که برد باد خرمن عمرم
خدا کند نبرد باد تاری از مویش
مشام جان ((جلال)) است دائما لبریز
از آن شمیم دل انگیز کاید از کویش


میلاد بانوی دو جهان


گفتم این جشن که در پهنه گیتی برپاست
شور و شادی و نشاط همگان براسماست
از برای چه و بهر که می باشد ،گفت
روز میلاد بهین بانوی عالم زهر است
گفتمش مکه مگر مطلع خورشید بود
گفت خورشید دگر در بر او نازیباست
پدر اوست محمد(ص) که بود ختم رسل
لنگر عرش برین ،مایهء فخر دنیاست
ما دوش است خدیجه که به دنیای وجود
در سخا و کرم وجود یقین بی همتاست
گفتم این هلهله در عالم بالا از چیست
گفت زین واقعه در بین ملائک غوغاست
نه فقط انس و ملک شاد و به وجد آمده اند
شاد و خرسندتر از انس و ملک ذات خداست
گفتم از عاقبتش نیز توانی گفتن
گفت او همسر ابن عم بابش مولاست
بعد از آن که به علی یاور و همسر گردد
یازده کوکب از آنها همه عالم آراست
گفتمش در قدم او چه توان کرد نثار
گفت جان داد نمان در قدمش وه که بجاست
گفتم او را که چنین وصف نمودی ایدوست
جان عالم به رهش هدیهء بی قدر و بهاست
خنده از لب نکند دور ((جلال)) از شادی
زانکه میلاد بهین بانوی عالم زهراست (س)


بی گناه


فاش بگویم که من گناه ندارم
بی گنهم غیر اشک و آه ندارم
راه به جائی نبرده ام من محزون
چشم طمع جز به یک نگاه ندارم
شاد از آنم که در زمانه بجز تو
بعد خدا پشتی و پناه ندارم
تیغ دو ابروی توست خنجر دستم
باک ز صد لشکر و سپاه ندارم
هست دو چشمم به ره ز راه بیائی
غیر،همین یک گنه گناه ندارم


باخیال معشوق


با آن که هیچ چهرهء او را ندیده ام
تصویرش از خیال به دل برکشیده ام
او کیست یا که چیست ندانم که چرا چنین
عشقش به قیمت سروجانم خریده ام
بیهوده نیست کینهمه از مردم جهان
شرح کمال و وصف جمالش شنیده ام
شادم از این که نگارم بود چنان
زیبا رخی که تالی او را ندیده ام
تا وصل دیدن رویش دهد وصال
در جستو جوی وی همه با سر دویده ام
دیگر مرا نه پری مانده و نه بال
از بس که صبح و شام به بامش پریده ام
بگذار نام وی ببرم بر زبان خویش
تا پردهء حجاب سخن را دریده ام
مهدی است نام او بود منجی بشر
کاو را بنام مظهر نیکی گزیده ام
لبریز گشته کاسهء صبرم بیا بیا
بنگر در انتظار تو قد خمیده ام
گر ببینمش ((جلال)) کنم جان نثار او
ریزم ز شوق در قدمش اشک دیده ام


بی سر و سامان


بی سر و سامان تا به کوی یار رفتن تابکی
بی ثمر در خلوت یاران نشستن تابکی
نی به مسجد راهم افتادو نه در میخانه جای
طعنه و گفتار نازیبا شنیدن تابکی
خسته گردیدم از این سر گشتگی در راه او
بی وفائی دیدن و نازش کشیدن تا بکی
دیگر امیدی به وصل آن بت طناز نیست
در حضورش تا به زانو سر خمیدن تابکی
بهر اجرای فرامینش کمر بستن چه سود
با اشاراتش همی با سر دویدن تابکی
قصه کوته کن مگو از مهر او دیگر جلال
گفتن از چیزی ولی هرگز ندیدن تابکی

شور آفرین


ای بت من تا به کی باشم سر ره در کمینت
تا مگر بینم قد رعنای چون سرو ثمینت
بارها گفتم که مهرت افتاده در دل من
از نگاه نافذ تو،وز کلام دلنشینت
کاش می شد زیر چتر گیسوان تو نشینم
بوسه برگیرم من از لبهای گرم آتشینت
گوش جان بسپار می برآن نوای دلنوازت
آری آری آن نوای جانفزای دلکشینت
سر دهی آوا به آهنگ خوش سا شکسته
تا برای خستگی از جان این حسرت قرینت
تا تورا دیدم به نیکو سیرتی و خوشمرامی
از دل و جان گشته ام من پیر دنیا و دینت
چین میفکن بر جبین خویشتن جانا تو هرگز
چین نباشد خوش نما افتد اگر که بر جبینت
خنده شادی سزد منقوش لبهای تو باشد
عالمی حیران شود از آن لب شور آفرینت
گشته شیدایت ((جلال)) از جان و از دل نازنینا
آفرین بر چهرهء زیبا و آن حسن حسینت

You have no rights to post comments