بیوگرافی کوتاه سیروس حقگو

 

کتاب آهنگ عشق

از سروده های

سیروس حقگو

1)لطف میزبان

بده ساقی مرا پیمانه ء عشق آفرین امشب

که گردم مست و بارندان شوم من همنشین امشب

من آن خار بیابانم که بادم میبرد هر جا

کجا بودم ببین افتاده ام با گل قرین امشب

چنان بال و پرم شد گرم در رفتن که پنداری

به اوج آسمان رفتم شتابان از زمین امشب

شبی خوش بود و جمعی اهل عرفان جمع جا دارد

که در انگشت ماند یاد آن همچون نگین امشب

اگر چه این یقینم بود حاصل از وفاداران

مرا بگذشت لطف دوستاران از یقین امشب

به می رنگین نمودم خرقهء پشمینهء خود را

نهادم داغ این شرمندگی را بر جبین امشب

ز لطف میزبان دارم سپاس بیکران ((حقگو))

که با نقل و بیات و باده گردیدم رهین امشب

 

 

 

 

 

2) رخ یار

ای دوست بیا ماه درآمد به در امشب

نی ماه جهانتاب که ماه دگر امشب

از مهر رخ خویش خجل ماه جهان کن

پنهان مشو از دیدهء صاحب نظر امشب

بی پرده عیان شو که ببینم رخ ماهت

چون روئیت آن ماه بود پر ثمر امشب

تا هور درد تاری شب را به سحرگاه

ای خواب کن از خانهء چشمم حذر امشب

ترسم نبرم راه به مقصود تو ای یار

در راه وصال تو بود صد خطر امشب

از عشق تو بیچاره دلم در تب و تاب است

خونابه فرو ریخت ز چشمان تر امشب

گمگشته شدم باز به بازار محبت

با من منشین چشم بره در گذر امشب

هر جا که قدم باز نهی آیت جانست

هر چند نباشد به منت یک نظر امشب

((حقگو)) که دهد جان و سر و تن به ره عشق

از عشق رخ یار شده در بدر امشب

 

 

 

 

3) حیرانی

من نه آن باشم که ترک محفل رندان کنم

ترک عشق و دوستی با مجمع اینان کنم

تا که گردیدم گدای درگه این بارگاه

روی خود را کی به سوی درگه شاهان کنم

منکه پیش پیر خود می میخورم با سادگی

پس چرا از پیش چشم مردمان پنهان کنم

منکه میخواهم بجویم کعبه مقصود خویش

باید از قید تعلق خویش را عریان کنم

راه وصل کعبه مقصود سبکباری بود

مشگلی گر هست در این رهگذر آسان کنم

چشم گریان چون بود سرچشمه فیض خدا

از سر شب تا سحرگه چشم خود گریان کنم

دست باید شست ((حقگو)) از قیود زندگی

تا به کی خود را در این وحشت سرا حیران کنم

 

 

 

 

 

 

 

 

4) عاقبت اندیش

گفتم ای دل که دگر ریش مشو

آنقدر با همه ،درویش مشو

تا خدا مایهء آرامش توست

بیمناک از غم و تشویش مشو

رنج و آزار به مردم مرسان

نیستی نوش اگر،نیش مشو

دست از بندگی خلق بدار

این همه دشمن با خویش مشو

با فرو مایهء نادان منشین

دشمن خویش از این بیش مشو

چون نداری خبری از فردا

این همه عاقبت اندیش مشو

همچو ((حقگو)) بگزین کیش صفا

وارد حلقهء هر کیش مشو

 

 

 

 

 

 

 

 

5) توکل بر حق

آزاده دیگری از محفل ما رفت

با همه تسلیم به درگاه رضا رفت

آسوده از این زندگی پر غم و ماتم

از فلک فنا تا که به دریای بقا رفت

چون خاطر او بود شکوفنده تر از گل

گلچید از این گلشن و با باد صبا رفت

چون داشت به سر دیدن محبوب به صد شوق

تا عرش خدا پر زد و چون مرغ هما رفت

چون کام دل خلق برآورد ز همت

بر درگه خلاق جهان کامروا رفت

از خاطره ها محو نگردید،هر آنکس

با عشق و صفا آمده و با مهر و وفا رفت

((حقگو)) که به جز راه ((توکل)) نسپارد

گفتا که ((توکل)) بسوی عرش خدا رفت

 

 

 

 

 

 

 

 

6) آرزوی دیدار

دریغا ((نیری )) زین خاکدان رفت

ستاره گشت و سوی آسمان رفت

در این گلشن ز آفات خزانی

پری افشاند و سوی آشیان رفت

چو در اینجا نبود ایمن ز ماندن

بسوی جنت دار الامان رفت

چو جان او نبود از عالم خاک

بسوی مقصد باغ جنان رفت

ز بس لبریز بود از مهر محبوب

چو شمع انجمن پرتو فشان رفت

چو قصدش بود صید آرزو ها

شتابان همچو تیری از کمان رفت

به مرگش گفت ((حقگو)) ای دریغا

ز محفل شاعری شیرین زبان رفت

 

 

 

 

 

 

 

 

7) افسانه نیک

هشدار که مرگ ،دیر یا زود رسد

چون خضر اگر که یافتی عمر ابد

پایان شتاب عمر نامعلوم است

چون رشته بود به دست خلاق صمد

آنگونه که ((افتخار)) آن مرد خطیب

شد و اصل و راند بر زبانش اشهد

القصه لب از سخنوری بست و برفت

در پیش خداوند بزرگ سرمد

خوش گفت بزرگ شاعر ما سعدی

افسانه بود جهان ما،ای بخرد

چون نیک و بد جهان همی در گذر است

افسانهء نیک شو،نه افسانه بد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

8)ارزش سخن

سخن عشق که از آن گهری بهتر نیست

بنه از خود که چو گنجینه آن گوهر نیست

هر که هر چیز به بازار خرد عرضه کند

پیش آن عرضه، متاعی ز سخن بهتر نیست

زر و سیمی که از آن قصد ادا میگردد

آزمودم ز سخن برتر و بالاتر نیست

زلف مشکین سخن را که کمند دل ماست

به دل آویزی آن مشک تر و عنبر نیست

گر بگیری ز کف مرد هنر جام سخن

نوش بادت که به سر مستی آن کوثر نیست

این سخن ها همه از پیر طریقم یادست

سخن ((حقگو)) ی ما درج به هر دفتر نیست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

9) پیرایش

با صدای سخن عشق ز جا خاسته ام

دیر سالسیت که من ساکن این راسته ام

یک نفس دور ز عشق تو نبودم هرگز

تا بدانی که بدین موهبت آراسته ام

چونکه تقدیر وصال تو،به تدبیر نبود

وصل دیدار تو را من به دعا خواسته ام

پیش آن قامت موزون تو در باغ وجود

سر و گفتا خجلم گر که بپا خاسته ام

خواستم تا که بجویم ره مقصود،ولی

سیرت خویش دریغا که نیاراسته ام

چو گنه مرشد ما را که به ما عزت داد

گر من از منزلت و همت خود کاسته ام

((حقگو)) ار باغ دلت رنگ و صفائی دارد

منش از خار و خس کینه به پیراسته ام

 

 

 

 

 

 

 

 

10) اهل راز

تا شدی محرم تو اهل راز را

یافتی این نعمت و این ناز را

تا شدی پابند نفس خویشتن

خود شکستی آن پر پرواز را

عشق را رو پیشه کن مجنون صفت

تا ببینی لیلی طناز را

تا نگردی خالی از خود همچو نی

کی توانی یافت آن آواز را

تا نخیزد از دلی آوای عشق

کی توان بشناخت آن دمساز را

تا چو موسی رو نیاری سوی طور

کی بگیری رتبهء اعجاز را

تا نبینی ظلمت شبهای هجر

کی بیابی وصل عشرت ساز را

یافت تا ((حقگو)) مقام اهل فقر

کرد درک عشق و سوز و ساز را

 

 

 

10 اشعار آقای حقگو پایان یافت

 

 

 

دیوان شعر آقای جلال مهدیانی سرکانی(نقش نفیس)

 

1)عشق پاک

بیا که بلبل طبعم  دوباره گویا شد

هوا و حال ترا از نسیم جویا شد

چو قرص چهره ماه تو از افق برخاست

ز دیدنش بخدا غنچهء دلم وا شد

ز فرط شوق سرشکم ز دیده شد جاری

چنانکه دامنم از اشک همچو دریا شد

به عشق پاک تو گشتم اسیر ای گل ناز

به حیرتم دل تنگم چگونه شیدا شد

دو چشم خسته ام ای جان جلای وافر یافت

ز منظری که به رویم ز تو هویدا شد

عجب مدار اگر بانگ برکشید ((جلال))

ز پیر مکیده خواهان جام صهبا شد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

2) گرفتار عشق

 

ای آنکه به عشق تو گرفتار شدم

من عشق ترا به جان خریدار شدم

عمری به عبث گذشته در خواب مرا

شادم که به خود آمده بیدار شدم

زان لحظه که دیدمت به خواب شیرین

هر لحظه ترا طالب دیدار شدم

بشکسته قدی چو بید مجنون بودم

افراشته قد چنان سپیدار شدم

صد بار ((جلال)) گفت و گوید باز

من عشق ترا به جان خریدار شدم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

3) پروانه

صد بار گفتم ایگل،پروانه تو هستی

در بین اینهمه گل،دیوانهء تو هستی

برگرد غنچه تو،دیوانه وار گردم

مدهوش عطر و بوی ریحانهء تو هستم

چشمان نرگس تو،پیمانهء شرابست

مست از شراب و شهد پیمانه تو هستم

هرگز گلی چنان تو،در گلشن زمانه

خوشرنگ و بو ندیدم،مستانه تو هستم

دارد((جلال)) دائم ،از تو سخن به هر جا

هر گلشنی که باشی،پروانهء تو هستم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

4) ترانه مادر

 

نرسد کس به پایهء مادر

خوش بود زیر سایهء مادر

هر کجا بوی مهر میآید

باشد آنجا نشانهء مادر

خوشتر از هر ترانه در گوشم

هست تنها ترانهء مادر

بگذارید تا کنم تکرار

نرسد کس به پایهء مادر

آرزوی ((جلال)) هم این است

نشنود او گلایهء مادر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

5) ایران من

 

ای وطن ای سرزمین پاک من

نام تو پیچیده در پژواک من

ای گرامی سرزمین مادها

مهد فرهنگ قرون و یادها

مهد زرتشت بهین کیش منی

تو گرامی تر ز هر خویش منی

از کدامین بخش تو گویم سخن

تا نگیرد خرده کس در کار من

نیست رحجان جائی از جای دگر

ای سراسر خاک تو هچون گهر

ای صفا بخش دل ویران من

ای وطن ایران من، ایران من

با شدت همواره ذات ذوالجلال

حافظ و دارد ترا دور از ملال

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

6) درس وفا

 

تا چشم به چشمان تو من دوخته بودم

از شعله برق نگهت سوخته بودم

تا آمدم از عشق تو گویم سخنی چند

دیدم که لبم را به لبت دوخته بودم

با آتش حرمان تو جانا چکنم من

ان اخگر سوزان که خود افروخته بودم

گفتم ز نگارم که بود حوریه رخسار

جز راه صداقت مگر آموخته بودم

مهر تو هماره به دل و جان ((جلال)) است

من درس وفا را ز تو آموخته بودم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

7) نماز

 

خواهی که بی نیاز شوی از نیاز ها

آسان تو بگذری ز نشیب و فرازها

باشی تو رستگار به دنیا و آخرت

غافل مباش از اثر این نمازها

رو کن به درگه پروردگار خویش

آن بی نیازتر ز همه بی نیاز ها

بعد از نماز و حمد ستایش از او بخواه

با ناله و تضرع و سوز و گدازها

تا در صراط راست ترا رهنمون شود

آن واقف الوقوف همه رمز و رازها

هرگز مباش در پی رفتار ناپسند

دوری نمای از حسد و کین و آزها

گر چون ((جلال)) طالب فیض دو عالمی

باشد کلید رمز و رموزش نمازها

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

8) اما نشد

 

گفتمت یار تو باشم دلبرا اما نشد

خار گلزار تو باشم دلبرا اما نشد

با تو باشم روز و شب در طول عمر خویشتن

یار و غمخوار تو باشم دلبرا اما نشد

در کنار تو اناالحق گو شوم منصور وار

بر سردار تو باشم دلبرا اما نشد

عشق پاکت را بگیرم در دل خود جان من

عاشق زار تو باشم دلبرا اما نشد

فصل پائیز و زمستان و بهار و هم تموز

کبک کهسار تو باشم دلبرا اما نشد

گر چه بودم شهریاری در دیار خود ولی

خادم کار تو باشم دلبرا اما نشد

رنگ و بوی شعر افسون تا دهد شعر ((جلال))

مشگ تاتار تو باشم دلبرا اما نشد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

9) غریب در وطن

 

طی کرد راه مکه و بوسید کعبه را

مشگ ختن گرفت چو بوئید کعبه را

نور و جلا گرفت از آن گرد سورمه سا

چشمان او چو با مژه روبید کعبه را

او آمد از سفر اما به ملک خویش

گوئی غریب گشته و جوئید کعبه را

زاهد شد و لباس عبادت به تن نمود

چون عاشقان رفته و بوسید کعبه را

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

10) مهدیانی

 

 

مهدیانی که یار ما باشد

مرد نیکو بی ریا باشد

از لسانش کسی نرنجیده

قلب او خانهء خدا باشد

او هنرمند خط و پروردگار است

خط او خط انبیا باشد

نیک خلق و نکو سخندان است

وارث مهر اولیا باشد

انجمن ها ز کوشش برپا

با قریشی با صفا باشد

یار پروین و یار خاقانی

ناصرا مهر کبریا باشد

ای (جلال) ای بهین سخن پرور

خالق از کار تو رضا باشد

 

10 شعر جلال مهدیانی به پایان رسید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دیوان خرم

از محمد خرمشاهی

 

1)راستی دنیا عجب دنیائیه

 

در جهان ما عجب غوغائیه

هر طرف غوغائی و بلوائیه

جای سازش شورش و بلوائیه

ما حصل دنیای ما بد جائیه

راستی دنیا عجب دنیائیه

یک ابر قدرت به نام شوروی

ینگه دنیا دیگری آنهم قوی

هر دو خالی از مقام معنوی

این نه یک عاقل نه آن دانائیه

راستی دنیا عجب دنیائیه

غرب یا شرقت اگر افتد گذار

مردمان از خود ندارند اختیار

اختیار مردم این روزگار

دست مشتی بی سر و بی پائیه

راستی دنیا عجب دنیائیه

هر که زورش می رسد بر دیگری

میزند مشت و لکد یا تو سری

مات و مبهوتم از این خر تو خری

هر طرف یا جنگ یا بلوائیه

راستی دنیا عجب دنیائیه

عنصر دیوانه ای با نام بوش

روز و شب از هر طرف در جنب و جوش

اوست در موذیگری مانند موش

خود پسند و مهمل و خود رائیه

راستی دنیا عجب دنیائیه

آن جهود پست بی اصل و نسب

می خورد پول و زمینهای عرب

یکوجب هم برنمیگردد عقب

منزل مسروقه اش ویلائیه

راستی دنیا عجب دنیائیه

وان یکی دارای بمب و موشک است

در مقام جفتک اندازی تک است

جهل او بسیار و عقلش اندک است

عنصری مرموز و استثنائیه

راستی دنیا عجب دنیا عجب دنیائیه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

2) جنون جنگ

 

چرا همیشه توئی فکر جنگ ای عمو سام

چرا زنی بسر خلق سنگ ای عمو سام؟

چرا حواس تو پرت است و فکر تو مغشوش

کشیده ای تو مگر چرس و بنگ ای عمو سام؟

مکن بخلق جهان عرصه تنگ می ترسم

شود برای خودت عرصه تنگ ای عمو سام

بیا و محض رضای خدا بکن تعطیل

تو جنگ را که بود جنگ ننگ ای عمو سام

دگر به حرف تو کسی فاتحه نخواهد خواند

دگر حنای تو را نیست رنگ ای عمو سام

دو گوش من شده کر بسکه تیر در کردی

نه من سر همه کس گشته منگ ای عمو سام

ز جنگ غیر خرابی کسی نبیند سود

که هست جنگ عملی بس جفنگ ای عمو سام

بنام صلح مکن خاص و عام را لت و پار

مپر بروی همه چون پلنگ ای عمو سام

کسی که صلح،طلب می کند نمیسازد

مدام موشک و توپ و تفنگ ای عمو سام

جنون جنگ گرفته ای خدا نکرده مگر

برو معالجه کن بیدرنگ ای عمو سام

 

 

 

 

 

 

 

 

 

3) تموم میشه

 

تا کی غمه زمونه خوری غم تموم میشه

یکهو اگه تموم نشه کم کم تموم میشه

هم ما به ریش غصه می خندیم هم شما

بعد از غم شما غم ما هم تموم میشه

با لله پا شو بریم دکون رضا آشی

گر دیرتر بریم آش شلغم تموم میشه

از یک (دم) استفاده بکن دم غنیمته

یکهو دیدی نفس نمیاد دم تموم میشه

از وضع تاکسی و اتوبوس کم بکن گله

این وضع بد در آخر عالم تموم میشه

دوران رنج و سختی ما هم بسر میاد

شادی سراغ ما میاد و غم تموم میشه

سوگند می خورم که پس از ده هزار سال

این درد و غم بطور مسلم تموم میشه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

4) امروز و فردا

 

 

بوش گفتا گر شود صدام اکنون سرنگون

باعث دلگرمی و خوشحالی ما می شود

گفتمش گر سرنگون گردی تو هم دنبال او

باعث خوشحالی افراد دنیا می شود

سرنگون گردند آنگه گر سران صهیونیسم

خلق عالم غرق در شادی سراپا می شود

هاتفم گفتا:مخور غم ای پسر،کاین آرزو

خود نشد انجام اگر امروز،فردا می شود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

5) پیش درآمد زمستان

 

برخیز تا بساط زمستان علم کنیم

فکری برای رخت و لباس و شکم کنیم

حرفی دگر ز آب و هوای خنک نزن

هنگام آن رسیده که کرسی علم کنیم

در زیر آفتاب بخوانیم بعد از این

چون میش گرگ دیده زهر سایه رم کنیم

جوجه کباب و مرغ چون ما را نصیب نیست

مثل همیشه روی به آش کلم کنیم

آتش بیا به جان سماور بیفکنیم

چائی بیار زود تا چای دم کنیم

مرداد و تیر خدمت دلدار بدده ایم

یک چند نیز خدمت اهل حرم کنیم

حاضر کنیم پای بخاری بساط عیش

با تار و تنبک و ویولون دفع غم کنیم

آن که بین دیزی و دمپختک و کته

قبل از ناهار مشورتی با ننم کنیم

اشعار نغز و شاد بخوانیم روز و شب

با خنده پای غصه و غم را قلم کنیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

6) دو بیتی های ننه باقر گریان

خوش آن روزی که مهمون ،یار کردم

برای ظهر دیزی بار کردم

شکستم روزه ام را با کمی گوشت

پس از شش ماه یک افطار کردم

!!!!!!!!!!!!

لباسم گر چه پر چین و چروک است

ولی کیفم ز لطف دوست کوک است

اگر اخلاق سگ دارم نگارم

به هیکل در عوض مانند خوک است

!!!!!!!!!!!!

بیا ای دل در این دنیای فانی

اذیت کن به مردم تا توتنی

بغیر از مردم آزاری ندیدم

که مانند در زمانه جاودانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

7) مردم آزاری چیه

 

زور اگر داری دگر زاری چیه؟

پول اگر داری کرفتاری چیه؟

دل اگر با دلبرت باشد قرین

در فراقش گریه و زاری چیه؟

لذت مستی چشیدستی اگر

دم زدن از عقل و هوشیاری چیه؟

چون تورا باشد فراهم وصل یار

خواستن از دیگران یاری چیه؟

خدمتی از دست تو آید اگر

خدمتی کن مردم آزاری چیه؟

چون تو را ماشین شخصی زیر پاست

حرف گاری کم بزن گاری چیه؟

ای که باشد کار تو سگدو زدن

ناله ها از دست بی کاری چیه

پیش اندام عیال چاق من

کامیون یا وانت باری چیه؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

8) یک مناجات کوتاه

 

بارلها اگر چه ما ناکیم

کمتر از هر خسیم و خاشاکیم

بخدا کار نیست گر نه همه

سخت زحمت کشیم و چالاکیم

دل ما خوش بود از این بابت

که نکردیم دزدی و پاکیم

سهم ما پس در این میانه چه شد

ما هم آخر ز اهل این خاکیم

شده ایران برای ما حمام

چونکه عریان بمثل دلاکیم

یک دوچرخه برای ما کافیست

ما کجا در پی کادیلاکیم؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

9) کیه؟

آنکه ما را نمود شاد کیه؟

کرده از ما ز لطف یاد کیه؟

آن رفیقی که از حسد ما را

پیش بیگانه لو نداد کیه؟

آنکه از راه التفات کند

دل تنگ مرا گشاد کیه؟

آنکه دارد دکان علم و هنر

نبود دکه اش کساد کیه؟

آنکه او وعده داد و بر سر قول

مرد مردانه ایستاد کیه؟

آنکه با عالمی دروغ و چاخان

نکند سلب اعتماد کیه؟

آنکه در زیر بار خرج امروز

سه قلو مثل من نزاد کیه؟

((همه با هم برادر وطنیم))

بین ما اهل بلگراد کیه؟

هست جائی که این همه بیکار

طالب دانش و سواد کیه؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

10) باد می خوریم

 

گفتا شبی به بنده یکی مرد پولدار

ما خاویار ماهی آزاد می خوریم

گفتم که ما خلاف تو اهل قناعتیم

زیرا هر آنچه را که خدا داد می خوریم

گر بود می خوریم چلو با کباب ،لیک

نان هم اگر به ما نرسد باد می خوریم

 

 

 

 

10 اشعار محمد خرمشاهی به پایان رسید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پگاه

صاحبعلی ملکی

 

1)نوش و نیش

 

چون هر چه می رسد به من از خویش می رسد

فرصت کجا به خصم بد اندیش می رسد

هر کس به قدر روزی خود سهم می برد

روزی اگر به منعم و درویش می رسد

همت نشان بارزی از قابلیت است

بی خود مگو چرا به فلان بیش می رسد

آن رهروی که ترک تعلق کند به دهر

یک روز هم به رهبری خویش می رسد

دیوانگی خوش است که ما را هزار درد

از دست عقل مصلحت اندیش می رسد

((صاحب)) به جهد کوش چه غم در جهان اگر

بر جای نوش قلب تو را نیش می رسد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

2) غم

 

نتوانم غم خود یک به یک ابراز کنم

بنشین تا به برت سفرهء دل باز کنم

قصهء غصهء دل گر چه ندارد پایان

من ندانم ز کجای سخن آغاز کنم

سینه از یاد و دل از گفتن غم می سوزد

مصلحت نیست بدین شیوه سخن ساز کنم

نه مرا بخت چنان تا که بمیرم از درد

یا لب خود به نوا زمزمه پرداز کنم

نشود تا غم پنهان مرا کس ((صاحب))

به که تا با غم دل زمزمهء راز کنم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

3) ناکامی

 

هر که ناکامی نصیب اوست ناکام است و بس

کآشیان هم بهر مرغ بینوا دام است و بس

کوردل تا بسپرد راه دورنگی خلق را

صبح روشن پیش چشمش بدتر از شام است و بس

هان مشو مغرور در گام نخست از جاه و مال

کانچه ما را میدهد تسکین سرانجام است و بس

مدعی تا هست همچون دیگ در جوش و خروش

ادعای پختگی زو دعوی خام است و بس

وعده های آن پری رو کام ما شیرین نکرد

ای دریغا شهد وصل او به پیغام است و بس

در خزان زندگی امید سرسبزی مدار

کافتاب عمر((صاحب)) بر لب بام است و بس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

4)خواب عدم

 

شب فراق که گویند آه اثر دارد

کجا دلت ز دل خسته ام خبر دارد

به پای عزم روان است تا به مقصد صبح

چو شمع سوخته هر کس که چشم تر دارد

همیشه پیک عجل در کمین صید بود

هرار بیضه اگر مرغ زیر پر دارد

به هر طرف که نگه می کنم کرشمهء تست

مگر که شام فراغ تو صد سحر دارد

به خنده روئی از این آستان مکش دامن

که اشک سوختگان شعلهء دگر دارد

ترا به خواب عدم ((صاحبا)) به دولت عشق

مگر که لطف خدایت ز خاک بردارد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

5) لطف خدا

 

صبح بهار باز به گوش این ندا رسید

کای گل شکفته شو که نسیم صبا رسید

آمد ز راه مرغ سلیمان آرزو

خوش مژده ای ز جانب ملک سبا رسید

شکر خدا که هست گرم همتی بلند

ما را ز دولت بال هما رسید

با روزگار بازی طفلانه می کنم

این بود حاصلی که ز گردون به ما رسید

نادان نشد چو بهره ور از عقل در عوض

او را به دست،نعمت بی منتها رسید

((صاحب)) وفا و مهر عزیزان همیشه نیست

پیوسته است آنچه ز لطف خدا رسید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

6) تعلیم استاد

 

صد خرابی گر که از این محنت آبادم رسید

نا مردایهای آن آخر به فریادم رسید

در بیابانی که تنها مانده بودم سالها

بود دل شیدا و سرگردان که صیادم رسید

سرزمینی داشتم خرم تر از باغ بهشت

هر چه آمد بر سر از این محنت آبادم رسید

آزمودم از خرد، کامی نشد حاصل مرا

عاقبت عشق تو بی منت به امدادم رسید

حاصل شاگردیم ((صاحب)) همین بس کز هنر

گر مرا خطیست از تعلیم استادم رسید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

7) بخند

 

گر آگهی به زندگی بی بقا ،بخند

بر این دو روزه ای که ندارد وفا بخند

ای غنچه تنگ دل ز چه ماندی به طرف باغ

چون گل شکفته باش و بر این تنگنا بخند

بر کافران بی خبر از قدرت خدا

بر آن منافقین سراپا ریا بخند

بر کشتی شکسته ی بی ناخدا بگری

بر ناخدای برده ز خاطر خدا بخند

باید به حال مردم نادان گریستن

گر عاقلی به خنده ی دندان نما بخند

((صاحب)) به صدق کوش و در این پنج روز عمر

بر آنکه شد به دام ریا مبتلا بخند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

8) نوبت آسودگی

 

مژده ای دل بخت ما آخر به سامان می رسد

درد جانفرسای ما روزی به درمان می رسد

بی گنه هرگز نگردد پایمال دست ظلم

عاقبت پیغامی از یوسف به کنعان می رسد

می خورد چون غنچه بلبل صد هزاران خون دل

تا گل نورسته ای او را به دامان می رسد

نیست در این بحر بی پایان هستی جای عیش

تا که دل خوش می کنی از راه توفان می رسد

ای دل دمسر دی دی غم مخور چون در بهار

نوبت سر سبزی باغ و گلستان می رسد

تنگدل((صاحب)) مباش از حلقه ی زنجیر طلم

نوبت آزادیت با لطف یزدان می رسد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

9) نقش حباب

 

دنیا گرت چو بحر نماید سراب گیر

بنیاد او هماره تو بر روی آب گیر

چون هستی دو روزه ی ما عین نیستی نیست

آباد اگر به دیده نماید خراب گیر

غافل مشو ز پیک عجل در جهان پیر

این عمر را چو توسن پا بر رکاب گیر

هرگز مگو دعا نکند در دلی اثر

دست دعا برآر و خود آن مستجاب گیر

مستی خوش است لیک ز پیمانه ی علی

چون یافتنی تو معرفت آن گه شراب گیر

((صاحب)) به روی آب بود خانه ی حیات

این کلبه راقیاس ز حال حباب گیر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

10) چشمه کوثر

 

امروز که بر کلبهء من سرزدهای باز

ما راگل امید به سر بر زده ای باز

اینگونه که از لعل لبت در بفشانی

شاید که به گنجینهء گوهر زده ای باز

جمعی به نگاهی ز تو سر مست فتادند

مانا که می از چشمهء کوثر زده ای باز

با این همه مستی مگر از میکده عشق

در حلقهء مستان می احمر زده ای باز

با زورق بشکسته در این بحر پر آشوب

بر ساحل غفلت ز چه لنگر زده ای باز

اینگونه که سر مستی و پروای کست نیست

گوئی تو از آن میکده ساغر زده ای باز

((صاحب)) به حذر باش که از پای نیفتی

هر چند که تا اوج فلک پر زده ای باز

 

 

 

 

 

10 اشعار صاحب ملکی پایان یافت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

You have no rights to post comments