سلمان هراتی

دیروز اگر سوخت ای دوست غم برگ و بار من و تو

امروز می آید از باغ بوی بهار من و تو

 

آن جا در آن برزخ سرد در کوچه های غم و درد

غیر از شب آیا چه می دید چشمان تار من و تو؟

 

دیروز در غربت باغ من بودم و یک چمن داغ

امروز خورشید در دشت آیینه دار من و تو

 

غرق غباریم و غربت با من بیا سمت باران

صد جویبار است اینجا در انتظار من و تو

 

این فصل فصل من و توست فصل شکوفایی ما

برخیز با گل بخوانیم اینک بهار من و تو

 

با این نسیم سحرخیز برخیز اگر جان سپردیم

در باغ می ماند یا دوست گل یادگار من و تو

 


چون رود امیدوارم بی تابم و بی قرارم

من می روم سوی دریا جای قرار من و تو

 

 

یکی از زیباترین و بهترین شعرهای سلمان هراتی
سپیده سر زد و ما از شب قفس رفتیم

چنان پرنده شدیم وز دسترس رفتیم

 

ز دور آبی دریای عشق پیدا شد

چو رود زمزمه کردیم و یکنفس رفتیم

 

بهار آمد و تشکیل یک گلستان داد

در این میانه نماندیم و خار و خس رفتیم

 

نیاز محو شدن بود در تن خاکی

که با شنیدن یک بانگ از جرس رفتیم

 

در این بهار بمانید شرمتان بادا

خطاست اینکه بگوییدمان عبث رفتیم

پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت

شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت

 

بسیار بود رود در آن برزخ کبود

اما دریغ زهره ی دریا شدن نداشت

 

در آن کویر سوخته، آن خاک بی بهار

حتی علف اجازه ی زیبا شدن نداشت

 

دلها اگرچه صاف ولی از هراس سنگ

آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت

 

چون عقده ای به بغض فرو بود حرف عشق

این عقده تا همیشه سرِ واشدن نداشت

You have no rights to post comments